بازی ...

این روزها همش دوست داری بازی کنی . مشکل اینجاست که من صبح تا شب باید با تو همبازی بشم و به هیچ کاری نمیرسم . یکی از بازی های مورد علاقه ات دکتر بازیه . وسایل دکتری رو میاری برای من و روزی چند بار بچه رو میدی تا من معاینه کنم . میگی : خانوم دکتر ، تب بچه ام بالا رفته ، چه کار کنم ؟ ازت میپرسم چرا ؟ جواب میدی و با انگشتات یکی یکی میشماری : جید زده (جیغ ) ، گریه کرده ، آلوچه زیاد خورده ، نبات زیاد خورده ، شربت پینک نخورده ( ویتامین رو میگه ) ، شربت تخل ( تلخ ) هم نخورده و همش منو اذیت میکنه و شیطون میره تو جلدش ?? .... خدا میدونه که اون لحظه میخوام قورتت بدم . و این بازی بارها تکرار میشه ...

صدای هواپیما میاد ، برمیگردی بهم میگی عروس داماد رفتن مسافرت ، میپرسم کجا ؟ میگی زیارت ?? 

داری بازی میکنی و گاز و  چند تا قابلمه و عروسک هم پهلوته . صدات میکنم ، برمیگردی میگی : مامان کار دارم دارم برای بچه هام گرمه سبزی میپزم ...

چند روز پیش از مامانم پرسید که اسم مامانت چیه ؟ مامانم جواب داد فاطمه . دوباره پرسید فاطمه کجاست الان ؟ مامانم گفت : رفته پیش خدا ... چند ساعت بعد رو به من کرد و گفت : اسم  مامان مامانی فاطمه بود ، دیدی فاطمه رفت پیش خدا مهمونی ??

/ 0 نظر / 15 بازدید