برای دخترم ...
دخترم شانزده آذر سال نود و یک به دنیا اومد و زندگی ما رو شیرین کرد . اینجا خاطراتمون رو ثبت میکنم . 
قالب وبلاگ
نويسندگان

جشن آخر سال مهد هم برگزار شد و چون ساعت ده صبح شروع میشد ، سلنا رو ساعت نه بیدار کردم که با توجه به اینکه سلنا زودتر از یازده بیدار نمیشه ، کل مراسم رو کسل و خواب آلود بود . البته فقط چهار نفر هم سن سلنا اومده بودن و بقیه بچه ها چهار ساله بودند . مثل تمام جشن هایی که برگزار میشه بی نظم بود و سالن هم کوچیک . ولی من سعی کردم چند تا عکس بگیرم که برای سلنا یادگاری بمونه . یک سفره هفت سین و یک کتاب و یک پازل هم جایزه دادند بهشون . 

وقتی به وسایل دخترم دست میزنیم ، سریع میاد جلو و میگه ، حت نداری دست بزنی ، این مال مال منه ...

این روز ها خیلی استقلال طلب شده و هر کاری رو خودش میخواد انجام بده . بعضی وقت ها واقعا" کلافه میشم از دستش .

امشب داشت میخوابید ، سرش رو بلند کرد و گونه من رو بوسید ... تموم خستگیم در رفت . خدایا شکرت به خاطر داشتن دخترم ...

[ ۱۳٩۳/۱٢/٢٦ ] [ ٢:۱۳ ‎ق.ظ ] [ سمیرا ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب
Daisypath Happy Birthday tickers