برای دخترم ...
دخترم شانزده آذر سال نود و یک به دنیا اومد و زندگی ما رو شیرین کرد . اینجا خاطراتمون رو ثبت میکنم . 
قالب وبلاگ
نويسندگان

از دیروز اسم منو گذاشته هستی ... بدون مقدمه . ما اصلا هستی نداریم تو فامیل و دوستان . نمیدونم این اسمو از کجا آورده و منو از دیروز هستی صدا میکنه . اسم خودشم یاد گرفته و تا میپرسیم اسمت چیه میگه سننا . بابا سعید رو هم همچنان باباش صدا میزنه . 

به قول خودش رفته بودیم تتلد یعنی تولد ، یک دختر کوچولویی اومد که بادکنکشو ازش بگیره ، سلنا زد زیر گریه . بهش گفتم گریه نکن و از حقت دفاع کن و بگو بادکنک خودمه و بهت نمیدم .  دفعه دوم که دختره اومد ، سلنا برگشت با عصبانیت  بهش گفت : مال منه ، برو پیش مامانت ... 

 دخترم عمه نداره و وقتی ازش میپرسم عمه کو ؟ میگه : نیست ، پیشیه بردش .

به شکلات میگه تتلات و شبها هم به من میگه بیا بباب و ببلم کن . یعنی بخواب و بغلم کن .

سلنا امروز دو سال و دو ماه و دو روزشه  ، قربون عسل خانوم برم من .

[ ۱۳٩۳/۱۱/۱۸ ] [ ٢:٤٥ ‎ق.ظ ] [ سمیرا ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب
Daisypath Happy Birthday tickers