برای دخترم ...
دخترم شانزده آذر سال نود و یک به دنیا اومد و زندگی ما رو شیرین کرد . اینجا خاطراتمون رو ثبت میکنم . 
قالب وبلاگ
نويسندگان

سلنا به شدت پارک رفتن رو دوست داره و از وقتی بیدار میشه همش میگه پارک ، د د ر . هر روز هم تقریبا" میبرمش ولی نکته اینجاست که میخواد سرسره های بزرگتر از سنش رو سوار بشه و چون تنهایی نمیتونه مجبورم همراهیش کنم و این باعث شده کمرم درد بگیره . به هیچ عنوان هم کوتاه نمیاد . همش هم میگه میییی (مرسی) و آدم رو شرمنده میکنه که چرا بیشتر براش وقت نمیذاری . واقعا" سعی میکنم در طول روز براش زیاد وقت بذارم و باهاش بازی کنم ولی بازم وقتی شب ها میخوابه عذاب وجدان دارم که امروز روز خوبی براش بوده یا نه ...

دخترم تمام کارهای خاله الی رو تقلید میکنه از کفش پاشنه بلند گرفته تا ماتیک زدن و آرایش پاک کردن با پنبه . کلا" کفش های بزرگتر از خودشو دوست داره پاش کنه و راه بره و همش هم میخوره زمین . 

براش خمیر درست کردم با آرد ولی اصلا" دست هم نزد . براش عجیب بود خیلی . 

فردا جلسه دوم مهد رو داریم و هر وقت میگم میریم مهد چشمای سلنا از خوشحالی برق میزنه .

هنوز هم خوابش تنظیم نیست و شب ها دیر میخوابه و به شدت هم بد اخلاق میشه وقتی خوابش میاد .

[ ۱۳٩۳/٤/۱٥ ] [ ٦:۳۳ ‎ب.ظ ] [ سمیرا ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب
Daisypath Happy Birthday tickers