برای دخترم ...
دخترم شانزده آذر سال نود و یک به دنیا اومد و زندگی ما رو شیرین کرد . اینجا خاطراتمون رو ثبت میکنم . 
قالب وبلاگ
نويسندگان

سلنا جون از وقتی بیدار میشه تا وقتی که بخوابه شروع میکنه به راه رفتن و متر کردن اطاق ها و سالن و آشپزخونه . تند تند راه میره و نتیجه اش این میشه که روزی چندین بار میخوره به در و دیوار و چندین بار بساط گریه و غش و ضعف داریم . تو دو روز لپش و زیر چشمش و روی ساق پاش کبود شده و دیشب هم روی دماغش یک خراش افتاد . خلاصه که حسابی خوشگل شده این خانوم خانوما . یادم میاد که کلی غصه میخوردم چرا راه نمیره ، مامانم همش بهم میگفت قدر این روزها رو بدون که اگه راه بره همش باید دنبالش باشی . راست میگفت ، من الان از کمر درد و پا درد شبها خوابم نمیبره . با اینکه همش دنبالشم ولی بازم صدمه میبینه طفلکی .

این روزها همش میره دم در حموم میشینه و شلوارشو در میاره که بره آب بازی . هوای تهران هم که ناپایداره و نمیشه ریسک کرد . الکی میبرمش تو حموم و میشینه تو لگنش و سرش رو گرم میکنم تا یادش بره . دخترم کلی عشوه مویی میاد برامون هر روز و با آهنگ موهاتو افشون کن برامون کلی قر میده و موهاشو افشون میکنه . وقتی بیدار میشه چنان عاشقانه زل میزنه تو چشمام و نگام میکنه که کل خستگیام در میره . میخوام بعضی وقت ها درسته قورتش بدم از بس دلبری میکنه برام  . به یک میگه دک ...

عکس هاش خیلی خوب شده بود و باید وقت بذارم تا از توش چند تا برای چاپ انتخاب کنم . 

[ ۱۳٩۳/٢/٧ ] [ ۳:٤۳ ‎ب.ظ ] [ سمیرا ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب
Daisypath Happy Birthday tickers