برای دخترم ...
دخترم شانزده آذر سال نود و یک به دنیا اومد و زندگی ما رو شیرین کرد . اینجا خاطراتمون رو ثبت میکنم . 
قالب وبلاگ
نويسندگان

عزیز دلم وقتی سینه خیز رفتی پر از لذت شدم ، وقتی شروع به چهار دست و پا رفتن کردی از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم و حالا که راه میری خدا رو صد هزار مرتبه شکر میکنم که دختری مثل تو دارم  . به سلامتی دخترم در یک سال و چهار ماهگی شروع به راه رفتن کرد و حالا من محو تماشای راه رفتن و زمین خوردن و دوباره راه رفتنش میشم و همش قربون صدقش میرم . 

عسلم از بس دیر راه افتاد کفش هاش کوچیک شد و یک سری هم که بزرگ بود براش . بابام از خوشحالیش یه شب کاغذ و ماژیک آورد و اندازه پاهاشو گرفت که براش کفش بگیره . به این ترتیب دخترم صاحب یک عدد پاپوش قرمز خوشگل شد و روز بیست و هفت فروردین با پای خودش رفت ددر... اما از فرداش همش ماژیک و کاغذ میاورد که عکس پاهاشو بکشیم براش . یک بار هم من داشتم لباس پهن میکردم و گیره میزدم و سلنا خانوم هم مشغول تماشا بود . از فرداش هر چی گیره لباس میدید میرفت سمت بند لباس که لباس پهن کنه . خلاصه که شیرین کاریهاش تمومی نداره عروسکم. یک شب مامانم تب داشت و به سلنا گفت مریض شدم . دیدیم سلنا رفت تو اتاق و از توی کمد درجه تب بر خودش رو آورد برای مامانم که بذاره زیر بغلش . کلمه جدیدی که یاد گرفته دیف هستش ( کیف ) که هیچکی حق نداره به کیف من دست بزنه . جدیدا" روسری سرش میکنه و کیف هم دستش میگیره و پیش به سوی در و ددر . عاشق پارک و سرسره و قطار هستش و هر وقت میگم بریم پارک چشمای خوشگلش از خوشحالی برق میزنه و میره سمت کمد لباس که لباسشو عوض کنه . بازی های اتل متل ، لی لی حوضک و کلاغ پر رو به خوبی انجام میده و در روز بارها بازی میکنیم و نقاشی میکشیم ومن با تموم خستگی هام سعی میکنم از لحظات بودن با سلنا لذت ببرم چون میدونم اگه بزرگ بشه حسرت این روزها رو میخورم .

بیست و شش فروردین هم اولین چکاپ رو رفتیم پیش دکتر ناطقیان نازنین . خدا رو شکر همه چیز خوب بود . وزنش هشت و پونصد و قدش هفتاد و نه بود .وزنش چهارصد گرم بیشتر شده بود . دکتر راضی بود ولی گفت که از شیر بگیرش یا کمترش کن . سیب زمینی و تخم مرغ هم زیاد بده بهش .

عکس هاشو از آتلیه گرفتم . هنوز درست نگاه نکردمشون ولی در کل خوب بود .زنگ زدم مهد اردیبهشت برای کلاس مادر و کودک . هنوز بهم اطلاع ندادند که کی کلاسها شروع میشه ... هشت جلسه یک ساعته . اگه خوب باشه دوره های بعدی هم میبرمش اونجا .

الان سلنا یک سال و چهار ماه و دو هفتشه .

 

[ ۱۳٩۳/٢/٢ ] [ ٤:٤٢ ‎ب.ظ ] [ سمیرا ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب
Daisypath Happy Birthday tickers