برای دخترم ...
دخترم شانزده آذر سال نود و یک به دنیا اومد و زندگی ما رو شیرین کرد . اینجا خاطراتمون رو ثبت میکنم . 
قالب وبلاگ
نويسندگان

امروز سلنا دقیقا" نه ماه و نه روزشه ... عروسکم حسابی بزرگ شده ماشاالله و هر روز بیشتر و بیشتر دوسش دارم و خدای بزرگ رو شاکرم به خاطر دادنش و داشتنش . واقعا" دختر داشتن نعمته و وجود نازنینش باعث برکت و شادمانیه . خدایا شکرت .

خب ! سلنا خانوم هنوز حتی سینه خیز هم نمیره و دلیلش اینه که خانوم حسابی بغلی شده و حاضر نیست حتی یک دقیقه دمر باشه . دوست داره زیر بغلش رو بگیریم و راه بره و یکی هم دنبالش کنه تا جیغ بزنه و فرار کنه . جدیدا" یقه بلوز منو میگیره و میکشه و سرش رو میکنه تو بلوزم که من شیر میخوام . تموم یقه ها گشاد شدن از دست این فسقلی . هنوز بد غذا هستش و غذاهای ما رو دوست داره که بخوره . وزنش خیلی کم هستش و من نگرانم . دکترش رو عوض کردم و برای شنبه از آقای دکتر ناطقیان وقت گرفتم . تعریفش رو زیاد شنیدم . امیدوارم وقت کافی بذاره و بد اخلاق هم نباشه. دکتر قبلیش یک خانم بود که اصلا" اخلاق نداشت و جرات نمیکردی یک سوال رو دو بار بپرسی و نگرانی یک مادر رو درک نمیکرد  

روزها دارن به سرعت برق و باد میگذرن و من اصلا" اینطوری دوست ندارم . به نظرم همه چیز تکراری شده و کسالت آور . چشم به هم بزنیم سال تموم میشه .

[ ۱۳٩٢/٦/٢٤ ] [ ٦:٤٧ ‎ب.ظ ] [ سمیرا ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب
Daisypath Happy Birthday tickers