برای دخترم ...
دخترم شانزده آذر سال نود و یک به دنیا اومد و زندگی ما رو شیرین کرد . اینجا خاطراتمون رو ثبت میکنم . 
قالب وبلاگ
نويسندگان

وای که دیروز چه روز بدی بود . بد اخلاق بودی و بد قلق ، به هیچ صراطی هم مستقیم نبودی . همش بهانه گیری و گریه ... واقعا" بریده بودم و همش از خدا میخواستم بهم صبر بده که عصبانی نشم ولی شب که خوابیدی از خستگی هلاک بودم . نمیدونم شاید به خاطر می می عصبی بودی و شاید هم جاییت درد میکرد . به هر حال هر چی بود گذشت . اینجا نوشتم که یک روز بخونی چه بر سر مامان  سمیرا آوردی که گریه هم کردم از دستت . امروز که ازت پرسیدم مامان از دستت چکار کرد ؟ ادای گریه کردن منو در آوردی و وقتی پرسیدم چند بار ؟ گفتی دو ، یعنی دو بار .مادر بودن خیلی سخته ...

پلو ، حمید ، تی ، تل ، آمین ، هلووو ، اپل  و چند تا کلمه جدید دیگه هم میگی ولی هنوز حرف نمیزنی ...

تل نگین دار میزنه و میشینه رو صندلی که مثلا" عروس شدم ، بعد خودش دستش رو میذاره رو دهنش و کللللل میکشه ...

سلنا بیست و سه ماه و پانزده روزشه ...

[ ۱۳٩۳/٩/۱ ] [ ۱:٢٤ ‎ق.ظ ] [ سمیرا ]

شبی که بردمش دکتر ، بهم گفت که گلوی سلنا التهاب داره و دیفن کامپاند داد که به مدت چهار روز بهش بدم بخوره . شب وقتی سلنا خوابید گلو درد شدید شد همراه با آب ریزش بینی . به مدت چهار روز ادامه داشت . شب دوم تو خواب خون دماغ شد که خیلی خیلی ترسیدم و بعدا" فهمیدم به خاطر خشک شدن بینی بوده  . بعد از چهار روز هنوز سرفه میکرد که زنگ زدم به دکتر . دیفن رو قطع کرد و به جاش شربت سالتاموبول داد . یک هفته بیشتره که درگیر مریضی جوجه هستیم . تازه اشتهاش خوب شده بود و به غدا افتاده بود که مریض شد و بی اشتها . خستگی از شیر گرفتنش توی تنم موند . 

کلاس ها رو با شوق میره . وایت بورد هم خریدم براش که باهاش مشغوله و نقاشی می کشه . این جلسه دوستش امیر حسین  صورتش رو بوسید . حالا هر وقت عکسش رو میبینه صدای بوسیدن در میاره ، یعنی منو بوسیده .....

به شدت به چایی نبات و چایی عسل علاقه منده و اصلا" شیر دوست نداره مثل خودم . غدای مورد علاقه این روزها هم املت هستش حتما" با رب گوجه  و گاهی پاستا . البته آدامس و آلبالو خشکه هم در مواقعی که به هیچ صراطی مستقیم نیست به کمکم میاد اساسی ..... وقتی میگه چایی باید چایی باشه حتما" وگرنه نمیخوره و میگه نه ، این آبه یا شیره  .

بهش میگیم سلنا دختر خوبیه میگه دیییییلیییییی ( خیلی ) .  به رد ( قرمز )  میگه دد ، به بلو( آبی ) میگه لو ، به یلو ( زرد) میگه الو .  . 

بهش میگم کی تو رو زاییده ؟ میگه مامان اما ، مامان بزرگشو میگه . دوباره میپرسم تو کیو زائوندی ؟ جواب میده مامان ، که این یکی رو واقعا" درست میگه . 

کمتر از بیست روز دیگه دخترم دو سالش تموم میشه . الان بعد از یک ساعت سر و کله زدن و شعر خوندن خوابیده قربونش برم .

[ ۱۳٩۳/۸/٢۸ ] [ ۱:۱٢ ‎ق.ظ ] [ سمیرا ]

نزدیک یک ماه میشه که چیزی ننوشتم اینجا . اصلا"  وقت نمیشد چون وقتی سلنا بیداره موبایل و کامپیوتر روشن نمیشه و وقتی هم میخوابه هزار کار نکرده دارم و حسابی هم خسته ام . ماه پیش بیست و هفت مهر تصمیم گرفتم که شیر روز رو قطع کنم .وقتی از خواب بیدار شد حالش بد بود و حالت تهوع داشت . بهش گفتم می می مریض شده و چون تو زیاد خوردی حالت بده و از این به بعد فقط وقت خواب شب میتونی بخوری و بخوابی . بهش گفتم می می اوف شده و می می رو که قبلش با رژ قرمز کرده بودم بهش نشون دادم . همون شد که دیگه روزها سراغی از می می نگرفت . برای خواب ظهر روزهای اول بهش گفتم اگه نخوابی بادکنکت میترکه و با شیشه و روی پا خوابوندمش و برای اولین بار چهار آبان روی پا خوابید ... . از روزهای بعد دیگه عادت کرد روی پا خوابیدن . شب ها هم چون سیره و خواب آلود در کمتر از پنج دقیقه می می میخوره و میخوابه . بعضی شب ها هم روی پا میخوابه . خلاصه که نود درصد موفق شدم و کاملا" راضیم . اصلا" هم از وابستگیش کم نشد و بیشتر هم به من محبت میکنه . ولی واقعا" راحت شدم . غذا خوردنش خیلی بهتر شده و اجتماعی تر هم شده . ولی خودم خیلی استرس داشتم و غصه خوردم براش ...

چهارده آبان هم رفتیم چکاپ . خیلی بهتر از دفعه قبل رفتار کرد و یک کوچولو گریه کرد که پیشرفت خوبی بود و به خاطر همین صاحب یک دوچرخه شد . دکتر تقریبا" راضی بود . وزن نه و چهارصد و قد هشتاد و پنج بود . 

ولی از یکشنبه صبح تب کرد و یکم بالا آورد . سه روز بد رو گذروندم . شب اول که تبش تا چهل درجه هم رسید . بالا سرش  خیلی گریه کردم . همش یا تبش رو چک میکردم یا پاشویه ... شب دوم هم تب داشت . به دکتر خودش دسترسی نداشتم و بردمش بیمارستان آتیه . دپکتر معاینه کرد و گفت ویروسه .شب سوم تبش کمتر بود و دوباره امشب رفتیم دکتر ناطقیان . تب نداشت ولی ریسک نکردم . دکتر گفت ویروسه و دیفن هیدرامین داد . خیالم راحت شد .

در حال حاضر کلمات زیادی میگه مثل : مامانی ، بابایی ، مامان اما ( اسم مامان بزرگش هما هست ) ، عمه ، عمو ، دایی ، الی ( خاله الی ) ،بوآ ، هپی ، شیر ، دی دی ( سی دی ) ... ولی اولین جمله رو نوزده آبان گفت : عمو بوآ (بیا) .

پازل های دو تکه رو کاملا" میتونه انجام بده . یک پازل داره که هفت تا حیوون اهلی هست که چهارده تکه میشه . همه رو بدون کمک درست میکنه و صداهاشونم در میاره .

عاشق آهنگ هد شولدرزه . کاملا" هم انجام میده . الان دیگه شکم ، مو ، انگشت پا ، زانو ، دهان و ابرو رو هم میتونه به انگلیسی نشون بده . رنگ های پینک و اورنج و مشکی رو هم از تو پاستل هاش تشخیص میده . سیرکل (دایره ) هم میکشه .هپی و سد رو هم تشخیص میده . به انگلیسی چرخیدن و حرکت به طرفین رو هم بلده .

این روزها کارتون کلاه قرمزی و رتاتویل رو خیلی نگاه میکنه .

دوره جدید کلاس ها شروع شد و سلنا با اشتیاق زیاد میره به کلاس .

قربونت برم مامان جون که این روزها به زبون خودت و گاهی به کمک پانتومیم برام حرف میزنی و من با این که نصفه نیمه منظورت رو میفهمم ولی مشتاقانه گوش میدم و ازت سوال هم میپرسم و همراهیت میکنم . دخترم خیلی خیلی دوست دارم با تموم خستگیهام ، بی خوابیهام و نگرانیهام ...

سلنا الان بیست و سه ماه و شش روزشه .

[ ۱۳٩۳/۸/٢٢ ] [ ۱:٢۸ ‎ق.ظ ] [ سمیرا ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب
Daisypath Happy Birthday tickers