برای دخترم ...
دخترم شانزده آذر سال نود و یک به دنیا اومد و زندگی ما رو شیرین کرد . اینجا خاطراتمون رو ثبت میکنم . 
قالب وبلاگ
نويسندگان

امروز رفتیم دکتر . همون جور که حدس میزدم توی یک ماه اخیر نه تنها وزن نگرفته بلکه متاسفانه دویست گرم هم کم کرده . وزن هشت و سیصد و قد هشتاد و یک . دکتر گفت که همه راه ها رو امتحان کرده و همه جور تفویتی هم بهش داده و واقعا" ناراحت بود که چرا سلنا وزن نگرفته . نظرش اینه که باید سلنا رو از شیر بگیریم . امشب یه کوچولو سر سینه رو با مداد چشم سیاه کردم . طفلکی خیلی بغض کرد . گفتم مه مه اوف شده . از گریه غش کرد . بمیرم براش . رفتم و شستم ولی همچنان بغض داشت . وقتی هم میخواست بخوابه با ترس شیر خورد . ولی مجبورم شیر رو قطع کنم . احتمالا" بعد از واکسن یک سال و نیمگی این کار رو بکنم ، تقریبا" بیست روز دیگه واز الان خیلی ناراحتم ... شیشه هم نمیخوره و این کار رو سخت تر هم میکنه چون نمیدونم چجوری شبها بخوابونمش و از همه مهمتر اینکه ، دیگه خیلی به من نمیچسبه و این وابستگیه بین من و دختر نازم رو کمتر میکنه :(

[ ۱۳٩۳/٢/٢٩ ] [ ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ] [ سمیرا ]

چهار ماه پیش یکی از عکس های سلنا رو ای میل کرده بودم به مجله سیب سبز .  اصلا" فکر نمیکردم بعد از چهار ماه عکس رو چاپ کنند . دیروز خیلی اتفاقی مجله رو خریدم و تا آخر شب وقت نکردم نگاهی بهش بندازم . بعد از اینکه سلنا خوابید ، همسر شروع کردبه ورق زدن که دیدیم عکس رو چاپ کردن و یک کد هم زیرش گذاشتن برای رای دادن به عکس . مهم نیست چند تا رای بیاره ، همین که چاپ شد و خاطره اش برامون موند کافیه ... مثل ماه افتاده قربونش برم من ...

دخترم دیگه واضح و روشن منظورش رو به ما میرسونه و اگه چیزی بخواد یا کاری بخواد انجام بده با حرکات دست و سر به ما میفهمونه منظورش چیه . هر کاری هم ازش بخوایم کاملا" میفهمه و اکثرا" انجام میده ولی بعضی اوقات هم لج میکنه و انجام نمیده . انقدر بهش گفتم دست نزن خودش دیگه یاد گرفته و به هر چیزی بخواد دست بزنه نگام میکنه و میگه دسسسسست نههههههه ، یعنی دست بزنم یا نه ؟ میخواد بگه باشه ، سرش رو خم میکنه و میگه آشههههههه !!! هیچ آشغالی رو از رو زمین تو دهنش نمیذاره و مستقیم میره سمت سطل آشغال . هر لباسی هم که روی زمین یا تخت میبینه  جاش تو ماشین لباس شویی هستش !!! دمپایی هم که اصلا" نباید جلوی دستش باشه ، سریع میده به صاحبش که باید بپوشی . میدونه کدوم وسیله ماله کیه حتی وسایل خاله و دایی و عمو و مامان بزگ ها و بابا بزرگ ها رو هم میشناسه . مخصوصا" موبایل ..... جدیدا" به درخت و گل میگه د ( با کسره ) .

سلنا جونم یک سال و پنج ماه و یازده روزشه و فردا هم وقت دکتر داریم .

[ ۱۳٩۳/٢/٢٧ ] [ ٤:٥۸ ‎ب.ظ ] [ سمیرا ]

کلاس مادر و کودک هم روز پانزده اردیبهشت برگذار شد . جلسه اول زیاد به دلم ننشست . معارفه بود و یه کم شعر و بازی . دو تا سرسره داشت و یک تاب و یک تونل بازی . زیاد هم تمیز نبود . راستش اون روز پشیمون شدم که چرا ثبت نام کردم . جلسه دوم اما بهتر بود . تمیزتر  و متنوع تر . شعر خوندیم و بازی کردیم و یک کاردستی هم درست کردیم . یک جوجه خوشگل که با لیوان یک بار مصرف و کاغذ رنگی درست شد و به مناسبت روز پدر تقدیم آقای همسر شد . سلنا جونم برای اولین بار خودش به باباش کادو داد . کاردستی خودش که البته با کمک مامانش درست کرد . نکته مثبت این کلاس اینه که دخترم با بچه ها دوست شده و تایم استراحت پشت میز میشینن و با هم کیک و آب میوه میخورن . سلنا اونجا با اشتها تر میخوره تا توی خونه .

عزیز دلم هر روز با نمک تر میشه و کارهای جدید میکنه . هر وقت من دراز میکشم میاد و پشت منو ماساژ میده . همش یک پارچه دستشه و گرد گیری میکنه . وقتی پی پی میکنه ، دستش رو میذاره رو بینیش و میگه پیف یعنی خراب کاری کردم بیا منو بشور . میره دم در توالت میشینه و میگه جیش ... مو و سر و گوش و دندون و لب و بینی و دست و پا و ناف و ناخن و چشم رو قشنگ میشناسه ولی فقط مو و چشم و دست رو میتونه بگه . اعداد یک و ده رو هم میگه . از حیوانات هم پشه و مورچه  گربه و گاو و جوجه و ببعی و اسب و ماهی رو میشناسه و به گربه هم میگه گو گو  . بهش میگم صدای خانم گاوه چیه ؟ میگه ما   ما  ، صدای ببعی میگه  ب ب ب ، صدای جوجه هم جیک جیک . صدای جارو برقی رو هم در میاره و میگه ایژژژژژژژژژ .عاشق سیب زمینی سرخ کرده و لواشک و گوجه سبزه. از میوه ها پرتقال و سیب و خیار و گوجه سبز و موز رو میشناسه . هر وقت خورشید رو میبینه میگه برق ...

سلنا جونم الان یک سال و پنج ماه و یک هفتشه و هفته دیگه هم چکاپ داره . فکر نکنم این دفعه دکتر از وزنش راضی باشه . این ماه سلنا هم بد خوابید و هم کم خورد . شاید برای دندونش باشه . یکی دو شب خیلی اذیت کرد و تا چهار صبح بیدار بود . کلا" کم خوابه . خیلی هم خوابش سبکه . هر چی بزرکتر میشه بازیگوش تر و هوشیارتر هم میشه . اما من سعی میکنم از تک تک دقایق استفاده کنم که بعدا" حسرت نخورم . همین الان هم که فیلم های یک سال پیش رو میبینم به خودم میگم آخییییی چه زود گدشت ...

[ ۱۳٩۳/٢/٢٤ ] [ ٥:٠٩ ‎ب.ظ ] [ سمیرا ]

سلنا جون از وقتی بیدار میشه تا وقتی که بخوابه شروع میکنه به راه رفتن و متر کردن اطاق ها و سالن و آشپزخونه . تند تند راه میره و نتیجه اش این میشه که روزی چندین بار میخوره به در و دیوار و چندین بار بساط گریه و غش و ضعف داریم . تو دو روز لپش و زیر چشمش و روی ساق پاش کبود شده و دیشب هم روی دماغش یک خراش افتاد . خلاصه که حسابی خوشگل شده این خانوم خانوما . یادم میاد که کلی غصه میخوردم چرا راه نمیره ، مامانم همش بهم میگفت قدر این روزها رو بدون که اگه راه بره همش باید دنبالش باشی . راست میگفت ، من الان از کمر درد و پا درد شبها خوابم نمیبره . با اینکه همش دنبالشم ولی بازم صدمه میبینه طفلکی .

این روزها همش میره دم در حموم میشینه و شلوارشو در میاره که بره آب بازی . هوای تهران هم که ناپایداره و نمیشه ریسک کرد . الکی میبرمش تو حموم و میشینه تو لگنش و سرش رو گرم میکنم تا یادش بره . دخترم کلی عشوه مویی میاد برامون هر روز و با آهنگ موهاتو افشون کن برامون کلی قر میده و موهاشو افشون میکنه . وقتی بیدار میشه چنان عاشقانه زل میزنه تو چشمام و نگام میکنه که کل خستگیام در میره . میخوام بعضی وقت ها درسته قورتش بدم از بس دلبری میکنه برام  . به یک میگه دک ...

عکس هاش خیلی خوب شده بود و باید وقت بذارم تا از توش چند تا برای چاپ انتخاب کنم . 

[ ۱۳٩۳/٢/٧ ] [ ۳:٤۳ ‎ب.ظ ] [ سمیرا ]

عزیز دلم وقتی سینه خیز رفتی پر از لذت شدم ، وقتی شروع به چهار دست و پا رفتن کردی از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم و حالا که راه میری خدا رو صد هزار مرتبه شکر میکنم که دختری مثل تو دارم  . به سلامتی دخترم در یک سال و چهار ماهگی شروع به راه رفتن کرد و حالا من محو تماشای راه رفتن و زمین خوردن و دوباره راه رفتنش میشم و همش قربون صدقش میرم . 

عسلم از بس دیر راه افتاد کفش هاش کوچیک شد و یک سری هم که بزرگ بود براش . بابام از خوشحالیش یه شب کاغذ و ماژیک آورد و اندازه پاهاشو گرفت که براش کفش بگیره . به این ترتیب دخترم صاحب یک عدد پاپوش قرمز خوشگل شد و روز بیست و هفت فروردین با پای خودش رفت ددر... اما از فرداش همش ماژیک و کاغذ میاورد که عکس پاهاشو بکشیم براش . یک بار هم من داشتم لباس پهن میکردم و گیره میزدم و سلنا خانوم هم مشغول تماشا بود . از فرداش هر چی گیره لباس میدید میرفت سمت بند لباس که لباس پهن کنه . خلاصه که شیرین کاریهاش تمومی نداره عروسکم. یک شب مامانم تب داشت و به سلنا گفت مریض شدم . دیدیم سلنا رفت تو اتاق و از توی کمد درجه تب بر خودش رو آورد برای مامانم که بذاره زیر بغلش . کلمه جدیدی که یاد گرفته دیف هستش ( کیف ) که هیچکی حق نداره به کیف من دست بزنه . جدیدا" روسری سرش میکنه و کیف هم دستش میگیره و پیش به سوی در و ددر . عاشق پارک و سرسره و قطار هستش و هر وقت میگم بریم پارک چشمای خوشگلش از خوشحالی برق میزنه و میره سمت کمد لباس که لباسشو عوض کنه . بازی های اتل متل ، لی لی حوضک و کلاغ پر رو به خوبی انجام میده و در روز بارها بازی میکنیم و نقاشی میکشیم ومن با تموم خستگی هام سعی میکنم از لحظات بودن با سلنا لذت ببرم چون میدونم اگه بزرگ بشه حسرت این روزها رو میخورم .

بیست و شش فروردین هم اولین چکاپ رو رفتیم پیش دکتر ناطقیان نازنین . خدا رو شکر همه چیز خوب بود . وزنش هشت و پونصد و قدش هفتاد و نه بود .وزنش چهارصد گرم بیشتر شده بود . دکتر راضی بود ولی گفت که از شیر بگیرش یا کمترش کن . سیب زمینی و تخم مرغ هم زیاد بده بهش .

عکس هاشو از آتلیه گرفتم . هنوز درست نگاه نکردمشون ولی در کل خوب بود .زنگ زدم مهد اردیبهشت برای کلاس مادر و کودک . هنوز بهم اطلاع ندادند که کی کلاسها شروع میشه ... هشت جلسه یک ساعته . اگه خوب باشه دوره های بعدی هم میبرمش اونجا .

الان سلنا یک سال و چهار ماه و دو هفتشه .

 

[ ۱۳٩۳/٢/٢ ] [ ٤:٤٢ ‎ب.ظ ] [ سمیرا ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب
Daisypath Happy Birthday tickers