برای دخترم ...
دخترم شانزده آذر سال نود و یک به دنیا اومد و زندگی ما رو شیرین کرد . اینجا خاطراتمون رو ثبت میکنم . 
قالب وبلاگ
نويسندگان

من زیاد اهل تلویزیون دیدن نیستم و اینترنت رو ترجیح میدم .این روزها که بازار سریال های جم تی وی گرمه و همه جا از اونا صحبت میشه ، من فقط حریم سلطان رو اونم به صورت شنیداری میتونم دنبال کنم ، چون با وجود سلنا اصلا" وقت نمیکنم ببینم . چند روز پیش شنیدم که داره چند تا فیلم مشهور قدیمی رو تبلیغ میکنه برای جمعه این هفته که فیلم مورد علاقه من هم توی اونها بود . فیلم اشکها و لبخند ها . این فیلم موزیکال زیبا ، فیلم مورد علاقه من در دوران نوجوانی بود . فکر کنم که حدود بیست سال هست که این فیلم رو تماشا نکردم و به شدت دوست دارم که این فیلم رو فردا ببینم و برام خاطرات اون روز های خوب تداعی بشه . چقدر زود گذشت اون روزها ...

امشب شب آرزوهاست . امیدوارم همه به آرزوهای قشنگشون برسن .

[ ۱۳٩٢/٢/٢٦ ] [ ٦:۳٥ ‎ب.ظ ] [ سمیرا ]

پنج ماه به سرعت برق و باد گذشت . سلنا جون الان شش ماه و پنج روزشه . خدا رو شکر همه چی به خوبی پیش میره . کاملا" به صداهای اطراف واکنش نشون میده و به محیط اطراف توجه میکنه . فقط به شدت مامانی و بغلی شده . روزها هم خوب نمی خوابه و من اصلا" به هیچ کارم نمیرسم ... وای که بگم از نگاهاش ، چنان عاشقانه نگام میکنه که میخوام قورتش بدم عزیزمو .

پایان پنج ماهگی بردمش خانه بهداشت که گفتن وزنش کمه ! باید کمکی بخوره ولی دکترش میگه که باید شش ماه تموم بشه . خودم تصمیم گرفتم که روزی دو وعده بهش سرلاک برنج بدم . ولی خیلی کم . پنج قاشق مربا خوری ...  وزنش شش و صد گرم و قدش شصت و پنج بود . چهار ماه و ده روز که بردم دکتر 5750  بود . نمیدونم که چرا انقدر ظریفه این نی نی گولو . بعضی اوقات فکر میکنم که بهتره دختر ظریف و قلمی باشه تا چاق و گنده .

میخوام براش کالسکه بگیرم . هوا خوب شده و میخوام یه کم برم پیاده روی با سلنا . هنوز هفت کیلو اضافه دارم و خیلی اعصابم داغونه . چرا لاغر نمیشم آخه ؟؟؟

این رو هم تو وبلاگ سلنا جون میخوام بنویسم که ... استقلال دیروز قهرمان لیگ برتر شد . سلنا هم تو جشن قهرمانی شرکت کرد و تصاویر رو از تلویزیون دنبال کرد . این اولین قهرمانی استقلال برای سلنا جونم بود .

[ ۱۳٩٢/٢/٢۱ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ] [ سمیرا ]

امروز یازده اردیبهشت روز مادره ... من امسال اولین سال مادر بودن رو تجربه میکنم و وافعا" چه حس قشنگیه . باورم نمیشه که مادر یک موجود کوچولوی ناز نازی هستم که با خنده هاش دنیا رو به من هدیه داده . باورم نمیشه که پنج ماهه مادر شدم . پنج ماهه که وقت نمیکنم یک صفحه کتاب بخونم . ورزش و سینما و تلویزیون ، گردش و مهمونی ، فیس بوک و اینترنت تقریبا" تعطیل شده . وقت نمیکنم به آقای همسر برسم . کارم شده شیر دادن و پوشک عوض کردن و شستن و خوابوندن یکی یکدونه دخترم . وقت آرایشگاه رفتن هم ندارم کلا" . همیشه بوی شیر میدم و بلوزم هم اکثرا" شیری میشه . همیشه دوربین کنار دستمه و روزی یه عالمه عکس میگیرم که تمام لحظه ها رو ثبت کنم که بعدها خاطرات رو مرور کنم ... خدایا شکرت که من رو لایق مادر بودن دونستی ...الان فقط و فقط دلم میخواد که مادر باشم با تمام سختی ها ، بی خوابی ها و استرس ها . هیچ حسی و عشقی قشنگ تر از مادر بودن نیست نیست . حس مادری و مهر مادری ...

و اما مادرم ... مادرم که این همه سال زحمت کشید که من به ثمر برسم . با تمام سختی های زندگی خم به ابرو نیاورد و با لبخندش به من و خواهر و برادرم شادی و زندگی بخشید . زبونم قاصر هستش از تشکر و سپاس . امیدوارم که سایه مهربونش تا همیشه بالا سرم باشه و بتونم ذره ای از زحمات این موجود نازنین رو جبران کنم .

عشق یعنی مادر ، مهر یعنی همسر ، نور یعنی دختر و صبر یعنی خواهر . هر چه هستیم ، روزمون مبارک .

[ ۱۳٩٢/٢/۱۱ ] [ ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ] [ سمیرا ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب
Daisypath Happy Birthday tickers