برای دخترم ...
دخترم شانزده آذر سال نود و یک به دنیا اومد و زندگی ما رو شیرین کرد . اینجا خاطراتمون رو ثبت میکنم . 
قالب وبلاگ
نويسندگان

هفته پیش سلنا رو بردم مرکز پایش رشد . با مشاور در مورد همه چیز حرف زدیم . لجبازی ، ترس ، غذا خوردن بچه ، بازی ، تلویزیون و موبایل و خلاصه هر چیزی که مربوط به مشکلات این دوره سنی سلنا بود . در مورد غذا خوردن که گفت اصلا" نباید بفهمه تو نگرانی و برات مهمه که غذاشو بخوره یا نه و این که اصلا" جلوی تی وی نباید غذاشو بخوره که این خیلی سخته چون من خودم عادت دارم جلوی تی وی غذا بخورم . گفت باید اجازه بدی غذاشو خودش به تنهایی بخوره . در مورد لجبازی هم گفت که باید حواسشو پرت کنی به جای دیگه . سلنا خیلی دوست داره بره تو کمد یا کابینت ، در این مورد گفت که شاید دلش یه جای دنج میخواد ، براش خونه پارچه ای بگیر که بعضی اوقات بره توش و بازی کنه . در مورد شیر خوردن بیش از حد هم که گفت باید به تدریج کم کنی و فعلا" هیچی به سینه نزن چون تو روحیه اش تاثیر بد میذاره . یعنی تلخ یا تندش نکن فعلا" ، ولی هر وقت شبها شیر خواست اول بهش آب بده و بعدش شیر بده . و در مورد تی وی دیدن هم که معتقد بود تا سن دو سالگی نباید اجازه بدم تی وی یا سی دی ببینه . بازی مجازی هم ممنوع و بازی با موبایل هم نمیشه . در مورد بازی هم معتقد بود با خمیر نون براش خمیر بازی بسازم و به خمیر رنگ غذا اضافه کنم که خوشگل بشه . ماژیک گیاهی یا مداد شمعی گیاهی رو هم تاکید کرد . گفت باید شروع کنه به نقاشی کشیدن . کلا"همه توانایی های سلنا نسبت به سنش خوب بود (مخصوصا" روابط اجتماعی ) به جز تاخیر در راه رفتن . باید بیشتر باهاش تمرین بشه . کلا" مشاوره خوبی بود . درسته یک سری مسایل رو خودم میدونستم ولی لازم بود که سلنا یک چکاپ رفتاری هم بشه .

اولین کبودی صورت سلنا هم چند روز پیش اتفاق افتاد . خانوم کوچولو گوشه لپش خورد به میز شیشه ای و کبود شد .

یک سال دیگه هم با تموم خوبی و بدی ، خوشحالی و ناراحتی گذشت . سال چندان خوبی نبود ولی امیدوارم سال جدید سالی پر از برکت و خوبی برای همه باشه . پیشاپیش سال نو مبارک ... 

 

 

 

[ ۱۳٩٢/۱٢/٢٥ ] [ ۳:٤٧ ‎ب.ظ ] [ سمیرا ]

سلنا جون یک سال و سه ماهه شد قربونش برم . دیگه حسابی شیرین زبون شده و دلبری میکنه . بازی این روزهای سلنا ، چیدن لاک های رنگارنگ در کنار هم هستش که با دقت و وسواس این کار رو انجام میده و نیم ساعتی سرگرم میشه . حدود سی تا لاک رو کنار هم میچینه و جاهاشونو تغییر هم میده و کلی هم ذوق میکنه عسلم .

آخرین چکاپ رو هم رفتیم . این دفعه از ماه قبل وقت گرفته بودم و نفر اول بودم و خوشبختانه دکتر ناطقیان هم زود اومد. هر دفعه دو ساعت معطل میشدیم . این دفعه دکتر به سلنا تراستوریکس داد ، شبی پنج سی سی . به نظرم یه کوچولو بی قرار شده از وقتی این دارو رو شروع کردم . این دارو هم برای آلرژی هستش و هم اشتها رو زیاد میکنه و دکتر با یه تیر دو نشون زده . فعلا" که زیاد اشتهاش تغییر نکرده ، یه کوچولو شاید بهتر شده باشه .بهش شیر خشک آپتامیل هم داد که هنوز شروع نکردم و یک محلول به اسم نوتری درینک که اصلا" پیدا نمیشه . این محلول صد سی سی هستش که مثل شیر میمونه به رنگ کرم . گفت وقتی درش رو باز میکنی فقط یک روز میتونی ازش استفاده کنی . حسابی از این محلول تعریف کرد برای وزن گیری . هر داروخانه ای هم که رفتم نداشتند و کلی هم تعریف کردن ازش . فعلا" سپردم که برام تهیه کنن . شاید یه ذره این بچه وزن بگیره . این دفعه هفت و نهصد وزنش و هفتاد و هشت هم قدش بود . دکتر گفت که از شیر بگیرمش ولی اصلا" دلم نمیاد . هنوز تصمیمی نگرفتم .ولی خیلی براش ناراحتم . واقعا" به شیر وابسته شده طفلکی . البته خودم هم دوست ندارم ، میترسم وابستگیش کم بشه بهم ...

 دخترم چند قدمی میتونه راه بره ولی هنوز میترسه که تنهایی قدم برداره . باید باهاش بیشتر کار کنم که اعتماد به نفسش بالا بره .

هفده اسفند هم بردمش مرکز پایش رشد آفتاب .تقریبا" مفید بود . تو پست بعدی در موردش مینویسم . 

 

[ ۱۳٩٢/۱٢/٢٠ ] [ ٢:٥٠ ‎ب.ظ ] [ سمیرا ]

 وقتی سلنا کوچیکتر بود ، هر شب با آهنگ لالایی گل  لالا ... مهتاب اومده بالا ( همون لالایی که تو برنامه چیه و چرا خونده میشد ) به خواب میرفت . این لالایی رو خیلی خیلی دوست داشت . ولی الان چند ماهی میشه که دیگه دوسش نداره و در عوض با آهنگ حسنی نگو بلا بگو خوابش میبره . خیلی دوست داره این آهنگ رو ، مخصوصا" اون قسمتی که  جوجه میاد  . از ذوقش جیک جیک میکنه قربونش برم . 

از روزی که تونسته تنهایی بایسته همش دوست داره دستاشو بزنه رو زمین و بلند بشه و برای خودش دست بزنه و میگه همتون برای من دست بزنید و کلی ذوق زده میشه . خیلی دوست داره راه هم بره ولی دو قدم بیشتر نمیتونه . فکر نکنم تا عید هم بتونه راه بره . قبل از عید یه چکاپ میبرمش ببینم وزنش چقدر اضافه شده ...

دیگه کاملا" هوا بهاری شده و همه خونه تکونی رو شروع کردند . امسال دومین سالی هست که موقع سال تحویل با سلنا هستیم و من واقعا" خدا رو به خاطر داشتن چنین دختری شاکرم . 

[ ۱۳٩٢/۱٢/٧ ] [ ٧:٠٢ ‎ب.ظ ] [ سمیرا ]

موهای سلنا خیلی بد فرم شده بود و مخصوصا" پشت موهاش خیلی بد بلند شده بود . تصمیم گرفتم یه کوچولو کوتاهشون کنم . میدونستم که تو آرایشگاه بند نمیشه . حتی تا آرایشگاه تیراژه هم بردمش ولی وقت نداشتند و گفتند باید از قبل وقت بگیری و شاید جلسه اول نشه و باید چند بار بیای . بی خیالش شدم و تو حموم میخواستم موهاشو مرتب کنم که نشد . همش سرشو برمیگردوند به عقب و نمیشد قیچی زد . فقط یه کوچولو پشت موهاشو اونم کج تونستیم مرتب کنیم و در حال حاضر موهاش اریب شده . یه طرف بلند و یه طرف کوتاهتر ... به هر حال اولین اصلاح رو وقتی یک سال و دو ماه و پانزده روز داشت انجام دادیم . به نظر خودم که از قبل بهتر شده و حالت مصری پیدا کرده . موهای اضافه رو یادگاری برداشتم تا خاطره اولین اصلاح برای دخترم بمونه .

همون روز برای اولین بار بردیمش سرزمین عجایب که بازی کنه . از هیچی نتونستیم استفاده کنیم چون سلنا هنوز راه نمیره ، اجازه ندادند که بازی کنه و گفتند خطرناکه . تو اینترنت خوندم یک خونه ویلایی هست تو تجریش که اختصاص به بازی کودکان داره . یعنی خانه بازی هستش . شاید یک بار ببرمش اونجا ولی بعد از عید .چون الان نزدیکه عیده و تجریش ترافیک و شلوغه . شاید بعد از عید سلنا جونم راه بره و بتونه بازی های بیشتری رو تجربه کنه .

تا الان سلنا چند تا کلمه میتونه بگه ولی جمله نه . فکر کنم هنوز برای جمله گفتن زود باشه . کلماتی که تا الان میگه : بله ، نه ، می می ، نی نی ، ن ( با کسره ) یعنی نون ، دشم (چشم ) ، دیک (کیک) ، دیر ( شیر ) ،می (ماست ) ،عطه ( عطسه ) ، میی ( مرسی ) ، من ، پو ، بیس ( بیسکوییت ) ، جیک جیک ، ب ب ( با فتحه ) ببعی ، کیه ؟ و برق . اولین کلمه ای که گفت برق بود .

ازش میپرسم دختر من کیه ؟ میگه من .

با دست اشاره میکنه که بیا .

همچنان تا اذان میشه نماز میخونه .

با موزیک بشکن میزنه و نانای میکنه و من هم باید باهاش همراهی کنم و دست بزنم .

دیروز داشتم فکر میکردم که پارسال این موقع خیلی خسته تر بودم . الان خیلی بچه داری راحت تر شده برام . شاید به این دلیل که دخترم بزرکتر و خانوم تر شده . الان دیگه همه چیز رو متوجه میشه و راحت میتونم باهاش ارتباط برقرار کنم . خدا رو شکر ...

دخترم از دیروز به تنهایی میتونه بایسته ، کلی هیجان زده شدم و ذوق کردم . ( یک سال و دو ماه و هفده روزگی ) .

 

 

[ ۱۳٩٢/۱٢/۳ ] [ ٥:۳٤ ‎ب.ظ ] [ سمیرا ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب
Daisypath Happy Birthday tickers